چرا اگر وسط کتابخانه ناگهان شروع به آواز خواندن کنید، همه با تعجب نگاهتان میکنند؟ پلیسی آنجا نیست، اما انگار یک نیروی نامرئی شما را وادار میکند آرام باشید.
هیچ قانونی وجود ندارد، اما تقریباً همه همین کار را میکنند. این دقیقاً همان چیزی است که دورکیم اسمش را واقعیت اجتماعی میگذارد.
امیل دورکیم به زبان ساده؛ جامعه چگونه روی زندگی ما حکومت میکند؟
هر روز دهها تصمیم میگیریم و معمولاً فکر میکنیم همه آنها کاملاً شخصی هستند؛ از لباسی که میپوشیم تا نحوه سلام کردن، صف ایستادن یا حتی رؤیاهایی که برای آینده داریم. اما امیل دورکیم معتقد بود نیرویی نامرئی در پسِ همه این انتخابها وجود دارد: جامعه. در این درس یاد میگیریم چرا دورکیم جامعه را چیزی فراتر از جمعِ انسانها میدانست و با مثالهای ساده، مفاهیمی مانند واقعیت اجتماعی، وجدان جمعی، همبستگی، بیهنجاری (آنومی)، خودکشی، دین و جرم را به زبانی روان و کاربردی بررسی میکنیم.

از کنت تا دورکیم؛ جامعهشناسی بالاخره وارد دانشگاه شد
اگر اگوست کنت را پدر جامعهشناسی بدانیم، امیل دورکیم کسی بود که این کودک را به مدرسه برد!
وقتی کنت از دنیا رفت، جامعهشناسی هنوز یک رشتهی جاافتاده نبود. خیلی از استادان دانشگاه اصلاً قبول نداشتند چیزی به اسم «جامعهشناسی» وجود داشته باشد. از نظر آنها، اگر قرار بود درباره انسان تحقیق کنیم، یا باید زیستشناس میشدیم یا فیلسوف؛ رشتههای دیگری لازم نبودند.
در همین دوران، امیل دورکیم وارد دانشگاه شد. او نخستین جامعهشناسی بود که توانست در دانشگاه فرانسه کرسی رسمی جامعهشناسی بگیرد. البته این اتفاق به سادگی نیفتاد. دورکیم و همکارانش سالها تلاش کردند تا ثابت کنند جامعهشناسی هم یک علم مستقل است و باید در دانشگاه تدریس شود.
اما مهمتر از اینکه دورکیم استاد دانشگاه بود، این بود که نگاهش به جامعه کاملاً متفاوت بود. او میگفت اگر میخواهید جامعه را بشناسید، نباید فقط به آدمها نگاه کنید؛ باید به چیزی نگاه کنید که از تکتک آدمها بزرگتر است: خودِ جامعه.
واقعیت اجتماعی؛ نیروی نامرئیای که همه ما را هدایت میکند
فرض کنید
وسط کتابخانه ناگهان شروع به آواز خواندن کنید،
چه اتفاقی میافتد؟
احتمالاً همه با تعجب نگاهتان میکنند. شاید بعضیها لبخند بزنند یا اخم کنند، شاید هم احساس معذب بودن کنید.
اما سؤال اینجاست:
پلیسی آنجا نیست، اما انگار یک نیروی نامرئی شما را وادار میکند آرام باشید.
این همان چیزی است که دورکیم آن را واقعیت اجتماعی مینامد. واقعیت اجتماعی یعنی شیوههای فکر کردن، رفتار کردن و زندگی کردن که خارج از ما وجود دارند، قبل از تولد ما هم وجود داشتهاند و بعد از مرگ ما هم باقی میمانند. ما آنها را نساختهایم؛ بلکه درون آنها به دنیا آمدهایم.
زبان فارسی، صف ایستادن، سلام کردن، قوانین رانندگی، جشن گرفتن نوروز، عزاداری، مدرسه رفتن، رأی دادن، ازدواج، احترام گذاشتن به معلم، همه نمونههایی از واقعیتهای اجتماعی هستند.
هیچ نوزادی با دانستن این قواعد به دنیا نمیآید. جامعه آنها را کمکم به او یاد میدهد.
جامعه فقط بیرون ما نیست؛ داخل ما هم زندگی میکند
شاید بگویید:
«خب اگر کسی نخواهد از این قواعد پیروی کند چه؟»
گاهی میتواند، اما معمولاً کار راحتی نیست.
فرض کنید ساعت سه نصف شب به چهارراهی رسیدهاید. خیابان کاملاً خالی است و هیچ ماشینی هم وجود ندارد.
با این حال خیلی از مردم باز هم پشت چراغ قرمز میایستند. چرا؟
آیا پلیسی آنجاست؟ نه.
پس چه چیزی باعث میشود بایستند؟
دورکیم میگوید جامعه کمکم وارد ذهن ما میشود.
قانون فقط روی کاغذ نیست؛ تبدیل به وجدان ما میشود.
به همین دلیل او میگفت:
جامعه هم بیرون از ماست و هم درون ما.
جامعه فقط با پلیس، دادگاه یا جریمه ما را کنترل نمیکند؛ بخش بزرگی از کنترل، از درون خودمان انجام میشود.
برای همین است که اگر کسی در مراسم ختم هیچکس شروع به خندیدن نمیکند، حتی اگر بخندد خودش معذب میشود. او قانونی را نشکسته است، امّا از درون احساس میکنند رفتارش «اشتباه» است.
این همان الزام اجتماعی است که دورکیم درباره آن صحبت میکند.
تفاوت جامعهشناسی و روانشناسی
یکی از مهمترین تفاوتهای جامعهشناسی و روانشناسی همینجاست.
فرض کنید در یک شرکت، طی یک ماه، نیمی از کارمندان استعفا میدهند.
یک روانشناس احتمالاً میپرسد:«هر کدام از این افراد چه مشکلی داشتند؟»
اما یک جامعهشناس سؤال دیگری میپرسد: «چه اتفاقی برای خودِ این شرکت افتاده که این همه آدم، تقریباً همزمان، تصمیم مشابهی گرفتهاند؟»
روانشناسی بیشتر به تفاوتهای افراد علاقه دارد امّا جامعهشناسی بیشتر به الگوهایی علاقه دارد که در میان گروهها تکرار میشوند.
دورکیم معتقد بود اگر فقط به ویژگیهای فردی نگاه کنیم، بخش بزرگی از واقعیت را از دست میدهیم.
جامعهشناس باید از خودش بپرسد:
-
چرا بعضی محلهها مشارکت اجتماعی بیشتری در فعالیتهای سیاسی دارند؟
-
چرا در بعضی کشورها اعتماد عمومی به دولت بیشتر است؟
-
چرا بعضی گروهها بیشتر دچار آسیبهای اجتماعی میشوند؟
این سؤالها را نمیتوان فقط با بررسی شخصیت افراد پاسخ داد بلکه باید خود جامعه را مطالعه کرد.
مطالعه معروف دورکیم درباره خودکشی
شاید عجیبترین تحقیق دورکیم درباره موضوعی باشد که در نگاه اول کاملاً شخصی به نظر میرسد: خودکشی.
اگر از بیشتر مردم بپرسید چرا یک نفر خودکشی میکند، احتمالاً جوابهایی مثل افسردگی، مشکلات خانوادگی، شکست عشقی یا بیماری روانی میدهند.
همه این عوامل میتوانند مهم باشند اما دورکیم سؤال دیگری مطرح کرد.
او گفت: «اگر خودکشی فقط یک تصمیم کاملاً شخصی است، پس چرا در بعضی کشورها یا بعضی گروههای اجتماعی، نرخ خودکشی همیشه بیشتر از گروههای دیگر است؟»
فرض کنید دو شهر داریم که جمعیت تقریباً یکسانی دارند. در شهر اول، هر سال حدود ۱۵ نفر خودکشی میکنند. در شهر دوم، هر سال حدود ۷۰ نفر.
ممکن است یک یا دو سال این تفاوت اتفاقی باشد، اما اگر این الگو دهها سال تکرار شود، دیگر نمیتوان گفت فقط شانس یا اتفاق بوده است. پس احتمالاً خود جامعه هم در این موضوع نقش دارد. این دقیقاً همان چیزی بود که دورکیم بررسی کرد.
او به جای اینکه فقط زندگی یک نفر را مطالعه کند، نرخ خودکشی را در کل جامعه بررسی کرد. از نظر او، نرخ وقوع پدیدههای اجتماعی از خودِ تکتک افراد مهمتر است؛ چون الگوهای پنهان جامعه را نشان میدهد.
خودکشی از نگاه دورکیم؛ وقتی جامعه هم مقصر است
وقتی دورکیم نتایج پژوهشهایش را منتشر کرد، بسیاری از مردم تعجب کردند.
چطور ممکن است یک جامعهشناس درباره خودکشی حرف بزند؟
مگر خودکشی یک تصمیم کاملاً شخصی نیست؟
دورکیم پاسخ میداد:
«بله، تصمیم نهایی را یک فرد میگیرد؛ اما جامعه میتواند احتمال اینکه افراد به چنین تصمیمی برسند را بیشتر یا کمتر کند.»
او متوجه شد که گروههای مختلف اجتماعی، نرخ خودکشی متفاوتی دارند.
مثلاً بعضی گروههای مذهبی، بعضی کشورها یا بعضی خانوادهها، سالها نرخ خودکشی بسیار پایینتری نسبت به گروههای دیگر دارند.
سؤال مهم این بود:
چه چیزی این تفاوت را ایجاد میکند؟
دورکیم پاسخ را در انسجام اجتماعی پیدا کرد.
انسجام اجتماعی یعنی چه؟
فرض کنید دو محله وجود دارد.
در محله اول، همسایهها یکدیگر را میشناسند. اگر کسی چند روز دیده نشود، همسایهها احوالش را میپرسند. برای مراسم عروسی و عزاداری کنار هم هستند. اگر خانوادهای دچار مشکل مالی شود، دیگران به کمکش میآیند.
اما در محله دوم، ممکن است سالها کنار هم زندگی کنند، بدون اینکه حتی اسم همسایه طبقه کناری را بدانند.
از نظر دورکیم، محله اول انسجام اجتماعی بیشتری دارد.
یعنی افراد احساس میکنند عضوی از یک جمع هستند.
این احساس تعلق، فقط باعث صمیمیت نمیشود؛ بلکه از بسیاری از آسیبهای اجتماعی هم جلوگیری میکند.
دورکیم معتقد بود هرچه افراد بیشتر احساس کنند که به یک خانواده، یک گروه، یک محله یا یک جامعه تعلق دارند، احتمال خودکشی کمتر میشود.
به همین دلیل او میگفت:
نرخ خودکشی با میزان انسجام اجتماعی رابطه معکوس دارد.
یعنی هرچه انسجام بیشتر باشد، معمولاً خودکشی کمتر است.
البته این فقط یک گرایش آماری است، نه یک قانون قطعی درباره تکتک افراد.
چرا جامعهشناس به جای افراد، نرخها را بررسی میکند؟
فرض کنید در یک دانشگاه، طی یک سال، ۸۰ نفر ترک تحصیل کردهاند.
اگر فقط با یکی از آنها صحبت کنیم، شاید بگوید مشکل مالی داشتم.
دیگری بگوید علاقه نداشتم.
سومی بگوید مهاجرت کردم.
هر کدام دلیل متفاوتی دارند.
اما جامعهشناس از خودش میپرسد:
چرا امسال تعداد ترک تحصیل اینقدر زیاد شده است؟
شاید شهریهها افزایش پیدا کرده باشند.
شاید بازار کار تغییر کرده باشد.
شاید شرایط اقتصادی خانوادهها بدتر شده باشد.
جامعهشناس همیشه دنبال الگوهایی است که در سطح جامعه تکرار میشوند، نه فقط داستان زندگی یک نفر.
دورکیم هم دقیقاً همین کار را درباره خودکشی انجام داد.
چهار نوع خودکشی از نگاه دورکیم
دورکیم معتقد بود رابطه انسان با جامعه میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد و هر کدام، نوع خاصی از خودکشی را به وجود بیاورد.
۱. خودکشی خودخواهانه (فردگرایانه)
این نوع خودکشی زمانی رخ میدهد که فرد احساس کند دیگر به هیچ گروهی تعلق ندارد.
فرض کنید پیرمردی سالها تنها زندگی میکند.
دوستانش را از دست داده است.
فرزندانش در کشور دیگری زندگی میکنند.
با همسایهها ارتباطی ندارد.
عضو هیچ انجمن یا گروهی هم نیست.
او ممکن است کمکم احساس کند هیچ پیوندی با جامعه ندارد.
دورکیم میگفت هرچه این احساس تنهایی و جداافتادگی بیشتر شود، احتمال خودکشی خودخواهانه نیز بیشتر میشود.
البته این به معنای آن نیست که هر انسان تنهایی خودکشی میکند؛ بلکه فقط احتمال وقوع این پدیده در چنین شرایطی بیشتر است.
۲. خودکشی نوعدوستانه
حالا وضعیت کاملاً برعکس را تصور کنید.
گاهی جامعه آنقدر بر فرد مسلط میشود که فرد حاضر است جانش را برای گروه فدا کند.
مثلاً یک سرباز که آگاهانه خودش را روی نارنجک میاندازد تا جان همرزمانش را نجات دهد.
یا آتشنشانی که میداند احتمال زنده بیرون آمدنش بسیار کم است، اما برای نجات کودکی وارد ساختمان در حال سوختن میشود.
در اینجا فرد آنقدر خود را متعلق به جمع میداند که زندگی شخصیاش را فدای دیگران میکند.
دورکیم نمونههای تاریخی دیگری هم مطرح میکند؛ مانند برخی آیینهای قدیمی که در آنها افراد به دلیل فشار شدید هنجارهای اجتماعی جان خود را از دست میدادند.
او میخواست نشان دهد که زیادیِ وابستگی به جامعه هم میتواند به اندازه کمبود آن خطرناک باشد.
۳. خودکشی نابهنجار (آنومیک)
گاهی نه فرد از جامعه جدا شده و نه جامعه بیش از حد بر او مسلط است؛ بلکه خود جامعه دچار آشفتگی شده است.
فرض کنید فردی سالها با یک درآمد مشخص زندگی کرده است.
ناگهان در یک بحران اقتصادی، تمام سرمایهاش را از دست میدهد.
یا برعکس، یکشبه ثروتمند میشود.
شاید فکر کنید ثروتمند شدن فقط خبر خوبی است.
اما دورکیم میگفت حتی تغییرات بسیار مثبت هم میتوانند نظم زندگی انسان را به هم بزنند.
وقتی قواعد قدیمی از بین میروند و قواعد جدید هنوز شکل نگرفتهاند، افراد نمیدانند باید چه انتظاری از زندگی داشته باشند.
این وضعیت را دورکیم بیهنجاری یا آنومی مینامد.
در چنین شرایطی احتمال خودکشی نابهنجار بیشتر میشود.
۴. خودکشی قضا و قدری
این نوع خودکشی برعکس نوع قبلی است.
اینجا مشکل کمبود قانون نیست؛ بلکه زیادی قانون است.
فرض کنید فردی در محیطی زندگی میکند که برای کوچکترین رفتار او هم قانون وجود دارد.
هیچ اختیاری ندارد.
نمیتواند درباره آیندهاش تصمیم بگیرد.
همه چیز از قبل برایش تعیین شده است.
دورکیم معتقد بود چنین فشار شدیدی هم میتواند انسان را به نقطهای برساند که زندگی برایش غیرقابل تحمل شود.
پیام اصلی دورکیم چه بود؟
دورکیم نمیخواست بگوید مشکلات روحی یا ویژگیهای شخصیتی انسانها بیاهمیت هستند.
حرف او چیز دیگری بود.
او میگفت اگر فقط به زندگی افراد نگاه کنیم، نیمی از واقعیت را میبینیم.
جامعه هم میتواند بر تصمیمهای ما اثر بگذارد؛ حتی بر شخصیترین تصمیمهایی که فکر میکنیم فقط به خودمان مربوط هستند.
به همین دلیل است که جامعهشناسی فقط مطالعه افراد نیست؛ مطالعه نیروهای نامرئیای است که روی زندگی میلیونها نفر اثر میگذارند.
اتحاد مکانیکی و اتحاد ارگانیکی؛ چرا جامعه از هم نمیپاشد؟
فرض کنید یک روز صبح از خواب بیدار شوید و ناگهان همه آدمهای شهر تصمیم بگیرند فقط به فکر خودشان باشند.
هیچ پزشکی سر کار نرود.
نانوا نان نپزد.
راننده اتوبوس مسافر سوار نکند.
رفتگر خیابان را تمیز نکند.
فروشنده مغازه را باز نکند.
احتمالاً تا چند روز بعد، زندگی شهر کاملاً مختل میشود.
اما چرا این اتفاق نمیافتد؟
چه چیزی باعث میشود میلیونها نفر که همدیگر را نمیشناسند، هر روز کارهایی انجام دهند که در نهایت جامعه را سر پا نگه میدارد؟
این سؤال یکی از مهمترین دغدغههای دورکیم بود.
او میخواست بفهمد «چسب جامعه» چیست؟
یعنی چه چیزی باعث میشود افراد کنار هم بمانند و جامعه از هم نپاشد؟
پاسخ دورکیم این بود که همه جوامع به یک شکل کنار هم نمیمانند.
او دو نوع همبستگی یا اتحاد را معرفی کرد.
اتحاد مکانیکی؛ وقتی همه شبیه هم هستند
تصور کنید وارد یک روستای کوچک در صد سال پیش شدهاید.
بیشتر مردم یک شغل دارند.
تقریباً همه یک دین دارند.
همه به یک زبان حرف میزنند.
آداب و رسومشان شبیه هم است.
اگر یک نفر از روستا از دنیا برود، تقریباً همه در مراسم او شرکت میکنند.
اگر کسی ازدواج کند، تقریباً همه دعوت هستند.
در چنین جامعهای، مردم به این دلیل کنار هم ماندهاند که شبیه هم هستند.
دورکیم به این نوع پیوند، اتحاد یا همبستگی مکانیکی میگوید.
کلمه «مکانیکی» شاید کمی عجیب به نظر برسد، اما منظور او این نیست که جامعه مثل ماشین است.
منظورش این است که اعضای جامعه مثل قطعات مشابه یک مجموعهاند؛ تفاوت زیادی با هم ندارند و سبک زندگی تقریباً یکسانی دارند.
در این نوع جامعه، چیزی که افراد را کنار هم نگه میدارد، شباهتها است.
وجدان جمعی چیست؟
در چنین جامعهای معمولاً همه درباره بسیاری از موضوعات نظر تقریباً یکسانی دارند.
مثلاً تقریباً همه میدانند چه چیزی خوب است و چه چیزی بد.
چه رفتاری محترمانه است و چه رفتاری زشت.
چه کاری افتخار محسوب میشود و چه کاری مایه شرمندگی.
دورکیم به این مجموعه باورها و ارزشهای مشترک، وجدان جمعی میگوید.
وجدان جمعی یعنی مجموعهای از عقاید، ارزشها و احساسات مشترکی که بیشتر اعضای جامعه آنها را قبول دارند.
برای مثال، اگر از بیشتر مردم بپرسید دزدی خوب است یا بد، احتمالاً پاسخهای بسیار مشابهی میشنوید.
یا اگر کسی به سالمندان بیاحترامی کند، بیشتر مردم این رفتار را ناپسند میدانند.
این توافقهای گسترده، همان وجدان جمعی را شکل میدهد.
در جوامعی که اتحاد مکانیکی دارند، وجدان جمعی بسیار قدرتمند است؛ گاهی حتی از خواستههای شخصی افراد هم قویتر.
به همین دلیل، رشد فردیت در این جوامع کمتر است.
یعنی افراد معمولاً کمتر از جمع فاصله میگیرند و بیشتر خود را شبیه دیگران نگه میدارند.
اتحاد ارگانیکی؛ وقتی تفاوتها جامعه را میسازند
حالا از آن روستا خارج شوید و وارد یک شهر بزرگ شوید.
همسایه طبقه بالا شاید پزشک باشد.
طبقه پایین یک برنامهنویس زندگی میکند.
فروشنده سوپرمارکت، راننده تاکسی، استاد دانشگاه، برقکار، آشپز، خبرنگار و طراح گرافیک، هر کدام زندگی کاملاً متفاوتی دارند.
آنها لباسهای متفاوت میپوشند.
سلیقههای متفاوت دارند.
حتی ممکن است باورهای متفاوتی هم داشته باشند.
پس چرا جامعه هنوز پابرجاست؟
دورکیم میگوید چون این افراد، با وجود تفاوتهایشان، به یکدیگر وابستهاند.
فرض کنید جراحی بسیار ماهر باشید.
آیا میتوانید بدون کشاورز زندگی کنید؟
نه.
بدون نانوا؟
نه.
بدون راننده آمبولانس؟
نه.
بدون کسی که برق بیمارستان را تعمیر کند؟
باز هم نه.
همه ما بخشی از نیازهای یکدیگر را برطرف میکنیم.
دورکیم این نوع پیوند را اتحاد یا همبستگی ارگانیکی نامید.
همانطور که اندامهای بدن با هم متفاوتاند اما برای زنده ماندن به هم احتیاج دارند، افراد جامعه مدرن هم با وجود تفاوتهای فراوان، به یکدیگر وابستهاند.
تقسیم کار؛ دلیل به وجود آمدن اتحاد ارگانیکی
دورکیم معتقد بود هرچه جوامع بزرگتر و پیچیدهتر شدند، تقسیم کار هم بیشتر شد.
در گذشته شاید یک نفر هم کشاورزی میکرد، هم خانه میساخت، هم لباس میدوخت.
امروز هر کدام از این کارها به دهها شغل تخصصی تقسیم شدهاند.
مثلاً فقط برای اینکه شما یک فنجان قهوه بنوشید، افراد زیادی نقش داشتهاند:
کشاورزی که دانه قهوه را کاشته است.
کارگری که آن را برداشت کرده است.
رانندهای که آن را جابهجا کرده است.
صاحب کارخانهای که آن را بستهبندی کرده است.
فروشندهای که آن را فروخته است.
و باریستایی که آن را برای شما آماده کرده است.
هیچکدام شبیه هم نیستند، اما همه به هم وابستهاند.
این همان چیزی است که اتحاد ارگانیکی را شکل میدهد.
آیا جامعه مدرن دیگر به وجدان جمعی احتیاج ندارد؟
شاید تصور کنید اگر افراد فقط به خاطر نیازهای اقتصادی کنار هم هستند، دیگر نیازی به ارزشهای مشترک ندارند.
اما دورکیم با این نظر مخالف بود.
او میگفت حتی مدرنترین جوامع هم بدون یک حداقل از باورها و ارزشهای مشترک دوام نمیآورند.
برای مثال، تصور کنید جامعهای وجود داشته باشد که هیچ توافقی درباره راستگویی، عدالت، احترام به قانون یا مالکیت وجود نداشته باشد.
آیا میشود در چنین جامعهای معامله کرد؟
میشود به کسی اعتماد کرد؟
میشود کسبوکاری راه انداخت؟
احتمالاً نه.
به همین دلیل دورکیم معتقد بود هر جامعهای، چه سنتی باشد و چه مدرن، به نوعی وجدان جمعی نیاز دارد.
ممکن است این وجدان جمعی در جامعه مدرن ضعیفتر از گذشته باشد، اما هرگز از بین نمیرود.
پیام اصلی دورکیم
دورکیم میخواست نشان دهد که جامعه فقط مجموعهای از آدمهای کنار هم نیست.
جامعه شبکهای از وابستگیها، ارزشهای مشترک و همکاریهای روزمره است.
در جوامع سنتی، مردم بیشتر به خاطر شباهتهایشان کنار هم میمانند.
اما در جوامع مدرن، بیشتر به خاطر تفاوتها و نیاز متقابلشان.
با این حال، هر دو نوع جامعه برای ادامه حیات به یک عنصر مشترک نیاز دارند:
احساس اینکه «ما» وجود داریم؛ نه فقط «من».
بیهنجاری (آنومی)؛ وقتی جامعه دیگر نمیداند چه میخواهد
فرض کنید فردا صبح از خواب بیدار شوید و خبری عجیب بشنوید:
«از امروز همه قوانین رانندگی لغو شدهاند.»
دیگر چراغ قرمز معنایی ندارد.
سرعت مجاز حذف شده است.
حق تقدم وجود ندارد.
هیچ جریمهای هم در کار نیست.
شاید در نگاه اول بعضیها خوشحال شوند.
«عالی شد! هر طور دلمان بخواهد رانندگی میکنیم!»
اما احتمالاً چند ساعت بعد خیابانها قفل میشوند، تصادفها زیاد میشود و هیچکس نمیداند چه کاری درست است.
این وضعیت را دورکیم بیهنجاری یا آنومی (Anomie) مینامد.
البته منظور او فقط قانونهای رسمی نیست.
آنومی یعنی جامعه دیگر نتواند برای رفتار مردم چارچوب مشخصی تعیین کند.
در چنین شرایطی، افراد نمیدانند تا کجا باید خواستههایشان را دنبال کنند و چه انتظاری از زندگی داشته باشند.
مگر داشتن آزادی بیشتر بد است؟
شاید این سؤال برایتان پیش بیاید:
«مگر آزادی چیز بدی است؟»
دورکیم نمیگفت آزادی بد است.
او میگفت انسان موجودی است که آرزوهایش پایان ندارد.
فرض کنید امروز یک خانه میخواهید.
فردا خانه بزرگتر.
بعد ماشین بهتر.
بعد سفر بیشتر.
بعد درآمد بیشتر.
بعد شهرت.
بعد...
اگر هیچ مرزی برای خواستههای انسان وجود نداشته باشد، این فهرست هیچوقت تمام نمیشود.
به همین دلیل دورکیم معتقد بود جامعه باید تا حدی برای خواستههای انسان چارچوب تعیین کند.
هنجارها، قوانین، اخلاق و ارزشهای اجتماعی فقط محدودیت نیستند؛ آنها به ما کمک میکنند بفهمیم چه چیزی «کافی» است.
اگر این چارچوبها از بین بروند، انسان دائماً احساس میکند هنوز چیزی کم دارد.
در نتیجه، به جای رضایت، احساس ناکامی بیشتر میشود.
آنومی فقط در بحران اتفاق نمیافتد
بیشتر مردم فکر میکنند فقط فقر یا جنگ باعث بیهنجاری میشود.
اما دورکیم نکته جالبی را مطرح میکند.
او میگوید حتی اتفاقهای خوب هم میتوانند جامعه را دچار آنومی کنند.
مثلاً تصور کنید فردی که سالها درآمد متوسطی داشته، ناگهان برنده یک جایزه چندصد میلیاردی میشود.
شاید فکر کنیم از این لحظه به بعد فقط خوشحال خواهد بود.
اما در واقع زندگی او بهطور کامل به هم میریزد.
دوستانش تغییر میکنند.
انتظاراتش تغییر میکند.
سبک زندگیاش تغییر میکند.
خواستههایش بزرگتر و بزرگتر میشوند.
اگر نتواند خودش را با این وضعیت جدید هماهنگ کند، ممکن است احساس سردرگمی و نارضایتی کند.
دورکیم میگفت همانطور که فقر ناگهانی میتواند نظم زندگی را به هم بزند، ثروت ناگهانی هم ممکن است همین اثر را داشته باشد.
چرا بحرانهای اقتصادی خطرناکاند؟
فرض کنید کارخانهای که هزار نفر در آن کار میکنند، ناگهان تعطیل شود.
کارگران فقط درآمدشان را از دست نمیدهند.
برنامه روزانهشان تغییر میکند.
جایگاه اجتماعیشان تغییر میکند.
امیدشان به آینده کم میشود.
برنامههایی که برای زندگیشان داشتهاند، ناگهان بیمعنا میشود.
دورکیم میگفت هر تغییر بزرگی که نظم معمول زندگی را بر هم بزند، میتواند بیهنجاری ایجاد کند.
به همین دلیل است که در دورههای بحران اقتصادی، انقلاب، جنگ یا حتی تغییرات سریع فرهنگی، بسیاری از آسیبهای اجتماعی افزایش پیدا میکنند.
یک مثال امروزی
فرض کنید شبکههای اجتماعی هر روز به شما نشان میدهند که باید:
-
پولدارتر باشید.
-
زیباتر باشید.
-
موفقتر باشید.
-
بیشتر سفر بروید.
-
ماشین گرانتری بخرید.
-
خانه بزرگتری داشته باشید.
اما هیچوقت نمیگویند:
«خب، دیگر کافی است.»
در نتیجه، خط پایان دائماً عقبتر میرود.
دورکیم احتمالاً اگر امروز زنده بود، میگفت یکی از خطرهای جامعه مدرن این است که آرزوهای انسان دائماً بزرگتر میشوند، اما هنجارهایی که این آرزوها را تنظیم کنند، ضعیفتر شدهاند.
جمله عجیب دورکیم درباره فقر
یکی از بحثبرانگیزترین جملههای دورکیم این است که میگوید:
«فقر تا حدی انسان را در برابر خودکشی محافظت میکند.»
این جمله به این معنا نیست که فقر چیز خوبی است یا انسان فقیر خوشبختتر است.
منظور او چیز دیگری بود.
او میگفت فقر، خواستههای انسان را ناخواسته محدود میکند.
وقتی امکانات محدود است، افراد معمولاً انتظارهای محدودتری هم از زندگی دارند.
اما در جامعهای که هر روز خواستههای تازهای تولید میشود و هیچ سقفی برای آرزوها وجود ندارد، احتمال احساس شکست و ناکامی بیشتر میشود.
پس از نگاه دورکیم، مشکل فقط «نداشتن» نیست؛ گاهی بیانتها شدن خواستهها هم به همان اندازه خطرناک است.
آیا بیهنجاری همیشه بد است؟
تقریباً هر تغییر اجتماعی، مقدار کمی بیهنجاری ایجاد میکند.
مثلاً ظهور اینترنت، تلفن همراه یا هوش مصنوعی، فقط فناوری را تغییر ندادهاند.
شیوه کار کردن، دوست پیدا کردن، خرید کردن، درس خواندن و حتی تشکیل خانواده را هم تغییر دادهاند.
وقتی جامعه سریعتر از هنجارهایش تغییر کند، مدتی طول میکشد تا قواعد جدید شکل بگیرند.
در این فاصله، افراد ممکن است احساس سردرگمی کنند.
به همین دلیل دورکیم معتقد بود هر تغییر اجتماعی، معمولاً دورهای از بیهنجاری را به همراه دارد.
جامعه سالم، جامعهای بدون قانون یا جامعهای با قانون زیاد نیست
اگر بخواهیم حرف دورکیم را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت:
جامعه سالم، نه جامعهای است که همه چیز را ممنوع کند و نه جامعهای که هیچ قانونی نداشته باشد.
جامعه سالم، جامعهای است که میان آزادی فردی و نظم اجتماعی تعادل برقرار کند.
اگر کنترل اجتماعی بیش از حد باشد، انسان احساس خفگی میکند.
اگر کنترل اجتماعی از بین برود، انسان احساس گمگشتگی میکند.
از نگاه دورکیم، خوشبختی نه در آزادی مطلق است و نه در محدودیت مطلق؛ بلکه در وجود قواعدی است که به انسان کمک کنند بداند چگونه در کنار دیگران زندگی کند، بدون آنکه هم خودش آسیب ببیند و هم جامعه.
جامعهشناسی دین؛ آیا خدا را انسانها ساختهاند؟
اگر از مردم بپرسید دین چه کاری انجام میدهد، احتمالاً جوابهایی مثل این میشنوید:
-
انسان را به خدا نزدیک میکند.
-
به زندگی معنا میدهد.
-
به مردم آرامش میبخشد.
-
به انسان میگوید چه کاری درست است و چه کاری غلط.
دورکیم با اینکه اهمیت دین را قبول داشت، اما سؤال دیگری پرسید.
او گفت:
دین برای خودِ جامعه چه کاری انجام میدهد؟
این دقیقاً همان زاویه دید جامعهشناسانه است.
جامعهشناس به جای اینکه درباره درستی یا نادرستی یک عقیده قضاوت کند، میپرسد آن عقیده چه نقشی در زندگی اجتماعی مردم دارد.
چرا انسانها دور هم جمع میشوند؟
فرض کنید مسابقه فینال جام جهانی است.
هزاران نفر در ورزشگاه جمع شدهاند.
همه یک شعار را فریاد میزنند.
همه با یک گل خوشحال میشوند.
همه با یک باخت ناراحت میشوند.
ناگهان احساس میکنید بخشی از یک جمع بزرگ هستید.
حسی که اگر بازی را به تنهایی در خانه میدیدید، احتمالاً تجربه نمیکردید.
حالا همین صحنه را در یک مراسم مذهبی تصور کنید.
یا در یک راهپیمایی.
یا در مراسم تحویل سال.
یا حتی در یک کنسرت.
در همه این موقعیتها، افراد برای مدتی احساس میکنند از «منِ فردی» فاصله گرفتهاند و بخشی از یک «ما» شدهاند.
دورکیم معتقد بود یکی از مهمترین کارکردهای دین همین است:
دین انسانها را گرد هم میآورد و احساس تعلق به یک جمع را تقویت میکند.
دین فقط درباره خدا نیست؛ درباره جامعه هم هست
اینجا دورکیم یکی از جسورانهترین نظریههایش را مطرح میکند.
او میگوید وقتی انسانها در حال پرستش امر مقدس هستند، در واقع بدون آنکه خودشان بدانند، قدرت جامعه را هم گرامی میدارند.
این جمله شاید عجیب به نظر برسد.
اجازه بدهید با یک مثال توضیح دهیم.
فرض کنید یک پرچم روی زمین افتاده است.
از نظر فیزیکی، این فقط چند تکه پارچه است.
اما اگر کسی آن را آتش بزند، خیلی از مردم ناراحت میشوند.
چرا؟
چون آن پارچه فقط پارچه نیست.
نماد یک ملت است.
یعنی چیزی بزرگتر از خودش را نمایندگی میکند.
دورکیم میگفت بسیاری از نمادهای دینی هم چنین وضعیتی دارند.
آنها فقط یک شیء نیستند؛ بلکه نماینده پیوند مردم با جامعه و با یکدیگرند.
به همین دلیل، احترام به آنها در واقع احترام به چیزی فراتر از یک شیء مادی است.
آیا اگر دین از بین برود، جامعه هم از بین میرود؟
دورکیم پاسخ جالبی میدهد.
او میگوید:
لزومی ندارد.
آنچه جامعه به آن نیاز دارد، فقط دین نیست.
جامعه به چیزی نیاز دارد که بتواند مردم را به یکدیگر پیوند دهد.
در گذشته، این نقش را بیشتر دین ایفا میکرد.
مردم در زمانهای مشخص دور هم جمع میشدند.
مراسم مشترک برگزار میکردند.
ارزشهای مشترکشان را یادآوری میکردند.
احساس میکردند عضو یک جامعه هستند.
اما در دنیای مدرن، ممکن است نهادهای دیگری بخشی از این نقش را بر عهده بگیرند؛ مانند آموزش، آیینهای ملی، نمادهای مشترک یا حتی برخی مراسم عمومی.
بنابراین، از نگاه دورکیم، آنچه جامعه را حفظ میکند فقط وجود دین نیست؛ بلکه وجود ارزشها و نمادهای مشترک است.
شهر خدا، بازتاب شهر انسان
یکی از معروفترین ایدههای دورکیم این است که میگوید:
«شهر خدا چیزی نیست جز بازتاب شهر انسان.»
منظور او این نیست که خدا وجود ندارد یا دین بیارزش است.
او فقط میخواهد از زاویه جامعهشناسی توضیح دهد که انسانها چگونه مفهوم امر مقدس را تجربه میکنند.
از نگاه دورکیم، انسانها وقتی با قدرت عظیم جامعه روبهرو میشوند، آن را در قالب نمادهای مقدس بیان میکنند.
به بیان سادهتر، جامعه آنقدر بزرگتر از یک فرد است که انسان برای درک این قدرت، به آن جنبهای مقدس میدهد.
حتی زمان و مکان هم کاملاً شخصی نیستند
شاید عجیبترین بخش اندیشه دورکیم همین باشد.
او میپرسد:
چرا هفته هفت روز دارد؟
چرا سال را به دوازده ماه تقسیم کردهایم؟
چرا تعطیلات، مناسبتها و تقویم داریم؟
ممکن است بگویید اینها کاملاً طبیعیاند.
اما دورکیم میگوید نه.
بخش بزرگی از این تقسیمبندیها را جامعه ساخته است.
تقویم فقط وسیله شمردن روزها نیست.
تقویم به مردم کمک میکند بدانند چه زمانی باید سر کار بروند، چه زمانی جشن بگیرند، چه زمانی عزاداری کنند و چه زمانی تعطیل باشند.
اگر هر کس تقویم مخصوص خودش را داشت، هماهنگی اجتماعی تقریباً غیرممکن میشد.
به همین دلیل، دورکیم معتقد بود حتی تصور ما از زمان نیز تا حد زیادی اجتماعی است.
طبقهبندی کردن را هم از جامعه یاد گرفتهایم
فرض کنید از یک کودک بخواهید اشیا را دستهبندی کند.
اینکه یاد میگیریم حیوانات، گیاهان، رنگها یا حتی آدمها را در گروههای مختلف قرار دهیم، کاملاً بدیهی به نظر میرسد.
اما دورکیم میگوید خودِ این شیوه فکر کردن هم ریشه اجتماعی دارد.
انسانها ابتدا یاد گرفتند مردم را دستهبندی کنند؛ مثلاً اعضای یک قبیله، یک خانواده یا یک طایفه را از دیگران جدا کنند.
بعد همین شیوه طبقهبندی را به طبیعت و جهان اطرافشان هم گسترش دادند.
به همین دلیل، از نگاه دورکیم، حتی بسیاری از مفاهیمی که کاملاً منطقی و طبیعی به نظر میرسند، در طول تاریخ و در دل زندگی اجتماعی شکل گرفتهاند.
پیام اصلی دورکیم
دورکیم نمیخواست ثابت کند دین درست است یا نادرست.
او اصلاً دنبال پاسخ دادن به این سؤال نبود.
او میخواست نشان دهد که دین، صرفنظر از باورهای دینی افراد، یکی از مهمترین نهادهایی بوده که انسانها را کنار هم نگه داشته است.
دین به مردم ارزشهای مشترک داده، آنها را دور هم جمع کرده، احساس تعلق ایجاد کرده و به جامعه انسجام بخشیده است.
و مهمتر از همه، دورکیم میخواست یادآوری کند که بسیاری از چیزهایی که کاملاً شخصی یا طبیعی به نظر میرسند، در واقع محصول زندگی اجتماعی ما هستند؛ حتی شیوهای که زمان را میفهمیم، دنیا را دستهبندی میکنیم و درباره جهان فکر میکنیم.
روش تحقیق دورکیم؛ فقط نپرس «چرا؟» بپرس «به چه درد میخورد؟»
اگر از شما بپرسند:
«چرا مدرسهها لباس فرم دارند؟»
احتمالاً جوابهایی مثل این میدهید:
-
چون آموزش و پرورش این قانون را گذاشته است.
-
چون مدیر مدرسه این تصمیم را گرفته است.
-
چون قبلاً هم همینطور بوده است.
همه این جوابها درباره علت به وجود آمدن لباس فرم هستند.
اما دورکیم میگفت جامعهشناس باید یک سؤال دیگر هم بپرسد:
«لباس فرم چه کاری برای جامعه انجام میدهد؟»
شاید باعث شود اختلاف طبقاتی دانشآموزان کمتر دیده شود.
شاید حس تعلق به مدرسه را بیشتر کند.
شاید تشخیص دانشآموزان برای مسئولان آسانتر شود.
شاید نظم بیشتری ایجاد کند.
این سؤال دوم همان چیزی است که دورکیم آن را تحلیل کارکردی مینامد.
تحلیل کارکردی؛ هر پدیدهای یک نقش دارد
دورکیم معتقد بود اگر بخواهیم یک پدیده اجتماعی را بفهمیم، فقط دانستن علت پیدایش آن کافی نیست.
باید ببینیم آن پدیده چه نقشی در جامعه بازی میکند.
مثلاً فرض کنید شهری هر سال جشن بزرگی برگزار میکند.
اگر فقط بپرسیم:
«چرا این جشن به وجود آمده؟»
شاید جوابش یک اتفاق تاریخی باشد.
اما جامعهشناس سؤال مهمتری میپرسد:
-
این جشن چه تأثیری روی مردم دارد؟
-
آیا باعث میشود مردم بیشتر با هم ارتباط برقرار کنند؟
-
آیا حس تعلق به شهر را تقویت میکند؟
-
آیا باعث رونق کسبوکارها میشود؟
یعنی به جای اینکه فقط به گذشته نگاه کند، به کارکرد امروز آن هم نگاه میکند.
یک مثال سادهتر
فرض کنید در یک شرکت، همه کارمندان هر صبح ده دقیقه دور هم جمع میشوند و جلسه کوتاهی برگزار میکنند.
ممکن است علت این جلسه این باشد که مدیر سالها پیش چنین تصمیمی گرفته است.
اما کارکردش چیز دیگری است.
مثلاً:
-
هماهنگی بین اعضای تیم بیشتر میشود.
-
افراد احساس میکنند عضو یک گروه هستند.
-
اطلاعات سریعتر منتقل میشود.
-
سوءتفاهمها کمتر میشود.
از نگاه دورکیم، اگر فقط علت را بدانیم، هنوز نیمی از داستان را نفهمیدهایم.
انگیزه افراد همیشه مهمترین چیز نیست
فرض کنید هزار نفر در یک مراسم خیریه شرکت کردهاند.
اگر از آنها بپرسید چرا آمدهاند، هزار جواب مختلف میشنوید.
یکی میگوید برای کمک به دیگران.
یکی میگوید دوستش اصرار کرده بود.
یکی میگوید برای آشنایی با آدمهای جدید.
یکی میگوید برای گرفتن عکس و انتشار در شبکههای اجتماعی.
اگر فقط به انگیزه افراد نگاه کنیم، تصویر بسیار شلوغی به دست میآید.
اما دورکیم میگوید:
جامعهشناس باید یک قدم عقبتر بایستد و بپرسد:
«این مراسم، فارغ از انگیزه افراد، چه اثری روی جامعه دارد؟»
شاید باعث افزایش همبستگی اجتماعی شود.
شاید اعتماد بین مردم را بیشتر کند.
شاید فرهنگ کمک کردن را تقویت کند.
بنابراین، گاهی پیامدهای یک پدیده اجتماعی از انگیزه افرادی که در آن شرکت کردهاند مهمتر است.
تحلیل تاریخی؛ هیچ پدیدهای از آسمان نیفتاده است
روش دیگری که دورکیم از آن استفاده میکرد، تحلیل تاریخی بود.
او معتقد بود برای فهمیدن یک پدیده اجتماعی، باید گذشته آن را هم بررسی کنیم.
فرض کنید میخواهید بدانید چرا مردم در کشور ما نوروز را جشن میگیرند.
اگر فقط امروز را ببینید، شاید بگویید:
«چون تعطیل است.»
اما این پاسخ کافی نیست.
جامعهشناس میپرسد:
-
این جشن از کجا آمده است؟
-
در گذشته چه نقشی داشته است؟
-
چرا هزاران سال دوام آورده است؟
-
چه نیازی را در جامعه برطرف میکرده که هنوز هم ادامه دارد؟
تحلیل تاریخی کمک میکند بفهمیم چرا بعضی پدیدهها قرنها باقی ماندهاند و بعضی دیگر خیلی زود از بین رفتهاند.
جامعهشناسی جرم؛ آیا جرم همیشه بد است؟
شاید عجیبترین نظریه دورکیم همین باشد.
او میگفت:
«جرم، یک پدیده طبیعی در همه جوامع است.»
وقتی این جمله را میشنویم، ممکن است فکر کنیم دورکیم از جرم دفاع میکند.
اما اصلاً منظورش این نبود.
او نمیگفت جرم خوب است.
او میگفت:
جامعهای که در آن هیچ جرمی اتفاق نیفتد، احتمالاً جامعهای بیش از حد سرکوبگر است.
مگر میشود جامعهای بدون جرم وجود نداشته باشد؟
فرض کنید مدرسهای وجود داشته باشد که در آن هیچ دانشآموزی حتی یک بار هم قانون را نشکند.
هیچکس دیر نیاید.
هیچکس شوخی نکند.
هیچکس اعتراض نکند.
هیچکس سؤال چالشی نپرسد.
در نگاه اول شاید چنین مدرسهای عالی به نظر برسد.
اما احتمال دیگری هم وجود دارد.
شاید دانشآموزان آنقدر از تنبیه میترسند که حتی جرئت فکر کردن هم ندارند.
دورکیم میگفت اگر جامعه بخواهد همه رفتارهای متفاوت را از بین ببرد، در نهایت آزادی و خلاقیت هم از بین میرود.
جرم گاهی به تغییر جامعه کمک میکند
به تاریخ نگاه کنید.
خیلی از کارهایی که امروز عادی به نظر میرسند، زمانی جرم یا تخلف محسوب میشدند.
اعتراض به بعضی قوانین.
تشکیل اتحادیههای کارگری.
مطالبه حق رأی برای زنان در بسیاری از کشورها.
در زمان خودشان، بسیاری از این رفتارها خلاف هنجارهای رایج بودند.
اما بعدها همان رفتارها باعث تغییر قانون و اخلاق جامعه شدند.
به همین دلیل دورکیم میگفت:
گاهی یک جرم یا یک رفتار انحرافی، نشانه این است که جامعه در حال تغییر است.
البته این به معنای خوب بودن هر جرم نیست؛ بلکه نشان میدهد مرزهای اخلاق و قانون همیشه ثابت نمیمانند.
جرم یک کارکرد دیگر هم دارد
فرض کنید کسی در یک پارک به کودکی حمله کند.
احتمالاً بیشتر مردم از این رفتار عصبانی میشوند.
چرا؟
چون این اتفاق به همه یادآوری میکند که جامعه چه رفتارهایی را غیرقابل قبول میداند.
در واقع، واکنش مردم به جرم باعث میشود مرزهای اخلاقی جامعه دوباره پررنگ شوند.
وقتی جامعه یک رفتار را محکوم میکند، در حقیقت دارد به اعضایش یادآوری میکند که چه ارزشهایی برایش مهم هستند.
دورکیم میگفت جرم، هرچند خودش آسیبزاست، اما واکنش جمعی به آن میتواند احساس همبستگی را تقویت کند.
جمعبندی؛ دورکیم چه میخواست به ما بگوید؟
دورکیم یکی از اولین کسانی بود که گفت جامعه فقط جمع شدن چند میلیون انسان کنار هم نیست.
جامعه نیرویی واقعی است که روی فکر، احساس و رفتار ما اثر میگذارد.
او نشان داد که برای فهم پدیدههای اجتماعی، نباید فقط به افراد نگاه کنیم؛ باید به رابطه آنها با جامعه هم توجه کنیم.
او توضیح داد که:
-
ارزشها و هنجارهای مشترک، جامعه را کنار هم نگه میدارند.
-
اگر این هنجارها بیش از حد ضعیف یا بیش از حد سختگیر شوند، جامعه دچار مشکل میشود.
-
حتی پدیدههایی مثل دین، جرم یا خودکشی را هم باید در بستر جامعه بررسی کرد، نه فقط از زاویه ویژگیهای فردی.
شاید مهمترین میراث دورکیم این باشد که هر وقت با یک پدیده اجتماعی روبهرو میشویم، قبل از اینکه فقط بپرسیم «چه کسی این کار را کرد؟»، از خودمان بپرسیم:
«جامعه چه نقشی در به وجود آمدن این پدیده داشته است؟»
این دقیقاً همان نگاهی است که جامعهشناسی را از بسیاری از علوم دیگر متمایز میکند.
هنگام به کام
فرهنگدوست عزیز
عضویت در باغآینه، رایگان و سریع است و کافیست برای خودتان نام و رمز عبور تعیین کنید.
شما با عضویت در باغآینه، به بخشی از درسهای باغآینه دسترسی پیدا میکنید.
- برخی درسهای وزارت مطالعه ( * )
- برخی درسهای دمی پیش دانا ( * )
- برخی جلسات کتابخوانیها ( * ، * ، * )
- بسیاری از بخشهای موزهٔ انسانهای معمولی
- تمام بخشهای کافه پرسش
دوست عزیز؛
اگر با باغآینه آشنا نیستید و ترجیح میدهید درباره باغ بیشتر بدانید، میتوانید بخش درباره ما را مطالعه کنید یا به نظرات دانشجویان باغ، نگاهی بیندازید و دقیقتر به این پرسش فکر کنید که آیا باغآینه برای شما مناسب است یا نه؟
تمرین:
تمرین اول | دورکیم را در زندگی روزمره پیدا کنید.
از امروز تا فردا، حداقل پنج واقعیت اجتماعی را در اطراف خود پیدا کنید.
برای هر کدام بنویسید:
-
این رفتار یا قانون چیست؟
-
چه کسی آن را به وجود آورده است؟
-
اگر همه مردم ناگهان آن را رعایت نکنند، چه اتفاقی برای جامعه میافتد؟
مثال:
-
صف ایستادن
-
سلام کردن
-
سکوت در کتابخانه
-
نوبت گرفتن در مطب پزشک
-
پوشیدن لباس مناسب در مراسم رسمی
تمرین دوم | جامعهشناس باشید، نه روانشناس.
فرض کنید در یک دانشگاه، ناگهان آمار غیبت دانشجویان دو برابر شده است.
یک روانشناس چه سؤالهایی میپرسد؟
یک جامعهشناس چه سؤالهایی میپرسد؟
حداقل سه سؤال برای هر کدام بنویسید.
تمرین سوم | اتحاد مکانیکی یا ارگانیکی؟
مشخص کنید مثالهای زیر بیشتر به کدام نوع همبستگی مربوط هستند.
الف) یک روستای کوچک که بیشتر مردم شغل، دین و سبک زندگی مشابهی دارند.
ب) یک بیمارستان بزرگ.
ج) یک کارخانه خودروسازی.
د) یک ایل عشایری.
دلیل انتخابتان را هم بنویسید.
تمرین چهارم | اگر هنجارها ناگهان از بین بروند...
فرض کنید از فردا هیچ قانونی درباره رانندگی وجود نداشته باشد.
یا هیچ قانونی درباره امتحانات دانشگاه وجود نداشته باشد.
یا هیچ قانونی درباره مالیات وجود نداشته باشد.
به نظر شما جامعه در هفته اول چه تغییری میکند؟
بعد از یک سال چه اتفاقی خواهد افتاد؟
پاسختان را با استفاده از مفهوم بیهنجاری (آنومی) توضیح دهید.
تمرین پنجم | یک پدیده را از نگاه دورکیم بررسی کنید.
یکی از موارد زیر را انتخاب کنید:
-
نوروز
-
کنکور
-
مراسم عزاداری
-
شبکههای اجتماعی
-
ورزشگاه فوتبال
-
مدرسه
حالا به این دو سؤال پاسخ دهید:
۱. علت به وجود آمدن این پدیده چیست؟
۲. این پدیده چه کارکردی برای جامعه دارد؟
سعی کنید بین «علت» و «کارکرد» تفاوت قائل شوید.
تمرین ششم | آیا جرم همیشه فقط بد است؟
دورکیم معتقد بود جرم میتواند بعضی کارکردهای اجتماعی هم داشته باشد.
آیا میتوانید یک نمونه از تاریخ یا جامعه امروز پیدا کنید که شکستن یک قانون، بعدها باعث تغییر همان قانون شده باشد؟
توضیح دهید چرا این مثال با نظریه دورکیم هماهنگ است.
تمرین هفتم | جامعه درون شما
چند دقیقه به رفتارهای روزانه خودتان فکر کنید.
سه کاری را بنویسید که هر روز انجام میدهید، اما اگر از شما بپرسند «چرا این کار را میکنی؟»، احتمالاً جواب مشخصی ندارید.
مثلاً:
-
چرا هنگام ورود به آسانسور رو به در میایستم؟
-
چرا در کلاس آرام حرف میزنم؟
-
چرا برای تولد کیک میگیریم؟
بعد بررسی کنید که آیا این رفتارها تصمیم شخصی شما بودهاند یا جامعه آنها را به شما یاد داده است.
پروژه پایانی
یک روز کامل، سعی کنید مثل امیل دورکیم به دنیا نگاه کنید.
هر جا رفتار مشترکی دیدید، از خودتان بپرسید:
-
این رفتار از کجا آمده است؟
-
اگر این رفتار وجود نداشت چه میشد؟
-
چه کارکردی برای جامعه دارد؟
-
آیا این رفتار باعث انسجام جامعه میشود یا برعکس، نشانهای از بیهنجاری است؟
اگر بعد از این تمرین احساس کردید دیگر نمیتوانید به صف نانوایی، مترو، مدرسه، مراسم عروسی یا حتی یک مسابقه فوتبال مثل قبل نگاه کنید، یعنی احتمالاً موفق شدهاید دنیا را کمی شبیه دورکیم ببینید.
