سنایی؛ سه دوره زندگی و تحول فکری
در جلسه پیش گفتیم که زندگی سنایی را میتوان در سه مرحله بررسی کرد:
- دوره تاریک
- دوره خاکسترd
- دوره روشن
دوره تاریک
دوره تاریک، زمانی است که سنایی در دربار حضور داشت و با درباریان معاشرت میکرد. در آن دوره، شعرهای او بیشتر در مدح پادشاهان، تقویت خودخواهی پادشاهان و ستایش اهل قدرت بود.
دوره خاکستری
در دوره خاکستری، اندیشه او دگرگون میشود. بیشتر به نصیحت، اندرز و توصیه میپردازد. هنوز به آن غرقگی، کشف حقیقت و یگانگیِ دوره روشن نرسیده است، اما از فضای دوره تاریک نیز فاصله گرفته است.
گفتیم این دوره را میتوان به دوران نوجوانی تشبیه کرد؛ دورهای میان تاریکی و روشنایی. در زندگی همه ما نیز چنین دورهای وجود دارد. گاهی از تاریکی به روشنایی میرویم و دوباره از روشنایی به تاریکی بازمیگردیم.
امروز حتی با باز کردن تلفن همراه نیز این تجربه را داریم. مدام میان تاریکی و روشنایی جابهجا میشویم. هر کس در دکانی ایستاده و کالایی را عرضه میکند و ما نیز جلوی هر مغازهای لحظهای توقف میکنیم.
دوره روشن
دورهای که عامل شهرت سنایی در حال حاضر است، همین دوره است. در این دوره اندیشههای معنوی و درخشانی به ذهن او میرسد که بعدها الگوی مولانا میگردد.
از هر دورهی سنایی مثال آوردیم برای مثال در دوره روشن زندگی او، قصیدههایی بسیار بلند و ارزشمند دیده میشود. سنایی در قصیدهسرایی استاد است. بعدها شاعرانی همچون مولانا بسیاری از این مفاهیم را به شیوهای دیگر بیان کردند؛ گاه فشردهتر، هنرمندانهتر و ماندگارتر.
وجود یک راهنما همچون سنایی در زندگی چه کمکی میتواند بکند؟
بسیاری از ما تجربه سوار شدن به هواپیما را داشتهایم. در پرواز، گاهی هواپیما دچار تکانها و دستاندازهای هوایی میشود و مسافران میترسند. در چنین لحظهای، خلبان جملهای میگوید: «نگران نباشید، طبیعی است».
همین جمله باعث میشود آرامتر شویم، خودمان را کنترل کنیم و اضطرابمان کمتر شود. انگار زندگی نیز شبیه همین پرواز است. راهنمای ما میتواند مانند خلبان باشد که میگوید:
«نگران نباشید، طبیعی است. آرامش خود را حفظ کنید، کمربندها را ببندید، نفس عمیقی بکشید و از این مرحله عبور کنید.»
گاهی سخنان شاعران و عارفان بزرگ نیز همین نقش را دارند؛ مانند سخن خلبانی که در لحظه اضطراب، انسان را آرام میکند.
کتاب حدیقةالحقیقة سنایی؛ کتابی برای تربیت انسان
اغلب حکایتهایی که در این جلسه باهم مرور خواهیم کرد از کتاب حدیقةالحقیقه سنایی است. پیش از آنکه مثنوی مولوی در مدارس و محافل رواج پیدا کند، حدیقةالحقیقه از مهمترین کتابهای آموزشی و تربیتی به شمار میرفت.
«حدیقه» به معنای باغ است و «حدیقةالحقیقه»»یعنی باغ حقیقت. حدیقه به معنای چشم هم هست. نام کامل کتاب هست حدیقهالحقیقه و طریقه الشریعت(: راه شریعت).
برخی گفتهاند که این کتاب، اثری برای تربیت انسان درندهخو است و میتواند در شکلگیری شخصیت و اندیشه مخاطب نقش مهمی داشته باشد.
بخش عمده کتاب از حکایتهای آموزنده تشکیل شده است و برخی از بابهای کتاب عبارت است از:
• باب اول: توحید، معرفت، اخلاص و شناخت خداوند. در آن زمان هر شخصی که کتابی مینوشت باب اول درباب همین مسائل بود.
• باب دوم: شرح و تفسیر کلام الهی و قرآن. در بسیاری از کتابها همچون کتابهای سعدی این ترتیب رعایت میشد.
• باب سوم: درباره پیامبر اسلام.
• باب چهارم: در ستایش عقل. که بسیار مهم و ارزشمند است
• باب پنجم: در ستایش علم و عشق.
علم سوی در اله برد نه سوی مال و نفس و جاه برد
حلم باید نخست پس علمات برخور از علم خوانده با حلمات
علم بیحلم، خاک کوی بود علم با حلم، آب روی بود
جان بیعلم دل بمیراند شاخه بیبار ریو گیراند (ریو: مکر و حیله)
همانطور که مستحضرید سنایی در تلاش است تا اهمیت علم را توضیح دهد. او اینطور بیان میکند که علم بدون حلم، سودمند نیست. اگر دانش با بردباری و اخلاق همراه نباشد، ارزش واقعی خود را از دست میدهد.
در ادامه، استاد به ابیاتی از سنایی اشاره کرد که در آنها عشق، صداقت و حقیقت، معیار ارزش عمل معرفی میشوند.
از جمله:
عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شفاعت نیست
و نیز:
رایت عشق آشکارا به
زان که در عشق، روی و رایت نیست.
در توضیح این ابیات گفته شد که از نگاه سنایی، عشق حقیقی با ریا، مصلحتاندیشی و ظاهرسازی سازگار نیست. در این مسیر، صداقت اصل اساسی است.
در حقیقت ویژگیهای عشق از نگاه سنایی آن است که:
• عشق حقیقی محدود و مرزبندیشده نیست.
• عاشق و معشوق، در تجربه عشق، از یکدیگر جدا نیستند.
• هرچه انسان در دل خود سرمایه داشته باشد، برای پیمودن این راه کافی نیست؛ زیرا عشق، همواره انسان را به افقی فراتر فرا میخواند.
در این بخش، ابیاتی از سنایی خوانده شد که بر همین معنا تأکید دارند؛ از جمله:
هرچه داری چو دل بباید باخت؛
عاشقی را دلی کفایت نیست.
یعنی در راه عشق، تنها داشتن دل کافی نیست؛ بلکه باید همه وجود انسان در این مسیر درگیر شود.
توضیح تکمیلی
• در اندیشه سنایی، ارزش عمل تنها به ظاهر آن وابسته نیست؛ نیت، حقیقتجویی، صداقت و جهت حرکت انسان نیز در ارزشگذاری عمل نقش اساسی دارند.
حکایت اول از حدیقةالحقیقة سنایی: داستان مرغ و ماهی با معنی و تفسیر کامل
سنایی از هر پدیدهای معنایی برای خود استخراج میکند. استاد مولانا است و هنر او آن است که زمانی این حرفها را زده که هنوز کسی نزده است و بسیاری از این مفاهیم را مولانا پروردهتر کرده است.
او داستانی نقل میکند که در آن، مرغ و ماهی پیش از آفرینش انسان با یکدیگر گفتوگو میکنند.
پیش از آدم ز دست کوتاهی
دوستی داشت مرغ با ماهی
«دست کوتاهی» یعنی بیآزاری؛ یعنی کسی دستش به دیگری نمیرسید تا او را بیازارد.
پیش از آنکه انسان به دنیا بیاید، مرغ و ماهی با یکدیگر دوست بودند و هنوز آزار کشف نشده بود.
هر یکی در مقام خود ساکن آن ز فخ فارغ، این ز شست ایمن
فخ: دام و تله
مرغ: پرنده
شست: تور ماهیگیری
هر موجودی در جایگاه خود زندگی میکرد؛ پرنده از دام و تله آسوده بود و ماهی نیز در آب زندگی خود را داشت و از تور ماهیگیری رهایی داشت.
آدمی در زمین چون بپراکند ماهی از مهر مرغ دل برکند (بگسست)
اما هنگامی که انسان به زمین آمد، اوضاع تغییر کرد، ماهی از مهرِ پرندگان دل کند.
گفت بدرود باش و رو به فراز زانکه من زیر آب رفتم باز
ماهی به پرنده گفت خدانگهدار ما دیگر نمیتوانیم هم را ببینیم من هم رفتم زیر آب (گفت ما دیگر نمیتوانیم نسبت بهم مهر بورزیم)
که به عالم نهاد نسلی ره کز سر حیلت و ز شرّ و شره
هم مرا زیر آب نگذارند هم تو را از هوا به پست آرند
ماهی با مرغ خداحافظی کرد و گفت: زیرا نسلی به دنیا راه یافته است که نسل شرور، هواپرست و متکبری هستند و از روی حیله و کلک، نه میگذارند من زیر آب زندگی کنم و نه تو را میگذارنند توی هوا بپری.
من به زیر آب میروم؛ زیرا گروهی به این جهان آمدهاند که نه ما را در آب آرام میگذارند و نه شما را در آسمان. از روی حیله و نیرنگ، هم ما را شکار میکنند و هم شما را.
همه را جمله نیست گردانند بر سباع و ددان شهی رانند
این گروه بر زمین فرمانروایی میکنند اما همه چیز را به هم میریزند؛ جنگل، دریا، ماهی، پرنده و همه موجودات را گرفتار میکنند.
در پایان، سنایی میگوید:
حالشان از برای حیله ماست عقلشان از پی عقیلهی ماست
عقل: در بند کشیدن، محدود کردن
عقل آنان در خدمت حیله است و حیلهشان برای به دام انداختن دیگران. وقتی حیلهای برای ما به کار میبرند، خوشحال میشوند و حالشان خوش است و عقل آنها برای به بند افکندن ماست.
این داستانهای کوتاه هم در دورهی خاکستری و هم در دورهی روشن سنایی وجود دارند و پیام آن این است که انسان در روی زمین، زیباییها را از بین برده تا امنیت ایجاد کند.
این یک زاویه نسبت به انسان است؛ بسیاری از انسانها به همین مرغ و ماهیها کمک کردهاند.
حکایت دوم از حدیقةالحقیقة سنایی: داستان عاشق بغدادی با معنی و تفسیر کامل
در ادامه، حکایتی از سنایی مطرح شد.
این چنین خواندهام که در بغداد بود مردی و دل ز دست بداد
بغداد، لغتی فارسی به معنای شهر خدا بوده است (بغ: باغ/ داد: خدا)
در ره عشق، مرد شد صادق ناگهان گشت بر زنی، عاشق
بود نهرالمعلی این را باب زن ز کرخ، آب دجله گشت حجاب
این مرد در بغداد زندگی میکرد و شیقتهی کسی شد. او در محلهای زندگی میکرد به نام نهرالمعلی و خانم در جایی زندگی میکرد به نام کرخ. (در تذکره الاولیا نیز کرخی بسیار آمده است)
وسط این دو منطقه، آب دجله بود و دجله، فاصلهای بین این دو نفر ایجاد کرده بود. اتفاقاً «دجله» هم کلمهای فارسی است؛ تیگره -» تایگر-» پلنگ. دجله نیز چون خروشان همچون پلنگ بوده است؛ این نامگذاری احتمالاً انجام شده است. برخی میگویند دجله به عنوان لغتی فارسی به انگلیسی رفته و در مقابل تایگر هم از انگلیسی به زبانهای دیگر رفته است.
هر شب این مرد ز آتش دل خویش راه دجله سبک گرفتی پیش
عبره کردی شدی به خانهی زن بیخبر گشته او ز جان و ز تن
او که عاشق، شیفته و شیدا و فریفته بود؛ هیچ توجهی به جان و تن خودش نداشت. با آرامش از دجله میگذشت، از آب عبور میکرد و به سمت معشوق میرفت. نیروی عشق میتوانست به او انرژی و توان دهد تا از آب بگذرد.
بادهی عشق کرده وی را مست وز وقاحت سباحه کرده به دست
سبّاحه یعنی شناگری.
وقاحت امروز بیشتر به معنی زشتی به کار میرود، به معنی گستاخی و بیپروایی و نترس بودن.
عشق مانند باده او را مست کرده بود و او بیترس شنا میکرد و در دجله میرفت. شنا کردن را بدون ترس و واهمه انجام میداد.
چون بر این حال مدتی بگذشت آتش عشق اندکی کم گشت
مدتی گذشت و اتفاقاتی افتاد و آتش عشق اندکی کم گشت.
انگار تو ذهنش یک کمی اون آب زلال عشق، کدر و آلوده شده است. انگار یک کمی به مسائل دیگر هم فکر میکند، به آدمهای دیگه هم فکر میکند و آتش عشق اندکی کم گشت.
خویش را در آن میانه بدید گرد چون و چرا همی گردید
وقتی که آتش عشق کم شد، یواشیواش شروع کرد به توجه به خود و ایراد گرفتن از معشوق.
مسیر عاشقی در توجه به دیگری است ولی یواشیواش از این عشق کم شد.
عاشق که بود، به دنبال عیبها نبود امّا حالا مدام میگفت : این را چرا اینجا گذاشتی؟ آن را کجا بردی؟ کجا رفتی؟ از کجا آمدی؟ این چیست؟ آن چیست؟
عاشقِ هستی بودن نیز همینطور است. وقتی شما هستی را میپذیری، مدام ایراد نمیگیری که چرا فلان شهر ایران اینگونه است و چرا ایران شبیه کانادا نیست؛ میپذیری و راه میروی و شروع میکنی به کارهایی که میتوانی انجام دهی.
بود خالی بر آن رُخان چو ماه مرد در خال زن چو کرد نگاه
خالی: یک خال
روی صورت زیبای معشوق، یک خال بود و مرد در حال نگاه کردن به صورت معشوق و خال روی صورت او بود.
گفت که خال چیست، ای محبوب؟ با من احوال خال خویش بگوی
گفت: داستان این خال چیست؟ (شما صورتت چرا خال دارد و این خال چیست؟ )
هنگام به کام
فرهنگدوست عزیز
عضویت در باغآینه، رایگان و سریع است و کافیست برای خودتان نام و رمز عبور تعیین کنید.
شما با عضویت در باغآینه، به بخشی از درسهای باغآینه دسترسی پیدا میکنید.
- برخی درسهای وزارت مطالعه ( * )
- برخی درسهای دمی پیش دانا ( * )
- برخی جلسات کتابخوانیها ( * ، * ، * )
- بسیاری از بخشهای موزهٔ انسانهای معمولی
- تمام بخشهای کافه پرسش
دوست عزیز؛
اگر با باغآینه آشنا نیستید و ترجیح میدهید درباره باغ بیشتر بدانید، میتوانید بخش درباره ما را مطالعه کنید یا به نظرات دانشجویان باغ، نگاهی بیندازید و دقیقتر به این پرسش فکر کنید که آیا باغآینه برای شما مناسب است یا نه؟
