موزهٔ انسانهای معمولی
باغآینه در این بخش به سراغ انسانهای معمولی میرود. انسانهایی که به معنای عمومی مشهور نیستند امّا انسانهایی هستند که در حال زندگی کردن روی این کرهٔ خاکی هستند. با این افراد، مصاحبههای عمیق انجام میشود و در نهایت این مصاحبهها با تأیید این افراد منتشر میشوند.
زنی عاشقِ خانواده | جوانی
ما اون موقع همیشه دریاچه ارومیه میرفتیم. هر سال میرفتیم برای آبتنی. قیافهش اینطوری نبود. مثل یه دریا بود که از دور میدرخشه. آفتاب که بهش میخورد، میدرخشید. خیلی قشنگ بود.
زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی ۳
من قشنگ یادمه روزی که خواستگار میخواست برام بیاد، داشتم این بازی رو انجام میدادم. شونزده سالم بود دیگه.
زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی 2
این کارگر ما هم پدرش فوت کرده بود و اینا دوتا خواهر و یه برادر بودن. بعد مامانش با یه مرد دیگه ازدواج کرده بود و از شوهر جدیدش هفت هشت تا بچه آورده بود. به خاطر همین، کارگر ما رو ناپدری بیرون کرده بود و اومده بود خونه ما مونده بود بیچاره. همسن من هم بود؛ دقیقاً هم همسن من یا شاید یک سال از من بزرگتر.
زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی
من قرتی بودم. خیلی هم وسواس داشتم که مثلا خراب نشه یه چیزی. قشنگ یادمه که یه بار عید رفتیم شهر، من یه پیراهن خریدم رنگ بنفش روشن. یه پیراهن آماده و حاضری و دوخته شده. اونموقع «حاضری»میگفتیم یعنی دوخته شده و آمادهش رو خریدم.
زنی عاشق خانواده | کودکی 2
اسم من رو پدرم گذاشته. شغل پدرم رو نمیدونم امّا فکر کنم پدرم کشاورزی رو خیلی دوست داشت چون موتور آبی که دارن، اونو پدرم خرید که توی روستای ما از اونها نبود؛ موتور آب از فرانسه اومده ایران و بابام خریده.

