logo

موزهٔ انسان‌های معمولی

زندگی یک انسان منفعلِ فراری از ابهام | کودکی 2

زندگی یک انسان منفعلِ فراری از ابهام | کودکی 2

بابام من رو خیلی دوست داشت چون هم بچه ته‌تغاری بودم و هم -اینطور که به من گفتند- خیلی پاقدم خوبی براشون داشتم چون همزمان با به دنیا آمدن من تونسته بوده یک سری موفقیت‌های مالی در شغلش کسب کنه. همیشه بهم می‌گفت تو خیلی پاقدمت برای من خوب بوده.

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی بدون دیدگاه
زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی 2

زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی 2

این کارگر ما هم پدرش فوت کرده بود و اینا دوتا خواهر و یه برادر بودن. بعد مامانش با یه مرد دیگه ازدواج کرده بود و از شوهر جدیدش هفت هشت تا بچه آورده بود. به خاطر همین، کارگر ما رو ناپدری بیرون کرده بود و اومده بود خونه ما مونده بود بیچاره. همسن من هم بود؛ دقیقاً هم همسن من یا شاید یک سال از من بزرگ‌تر.

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی بدون دیدگاه