logo baghayeneh

موزهٔ انسان‌های معمولی

باغ‌آینه در این بخش به سراغ انسان‌های معمولی می‌رود. انسان‌هایی که به معنای عمومی مشهور نیستند امّا انسان‌هایی هستند که در حال زندگی کردن روی این کرهٔ خاکی هستند. با این افراد، مصاحبه‌های عمیق انجام می‌شود و در نهایت این مصاحبه‌ها با تأیید این افراد منتشر می‌شوند.

زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی

زنی عاشقِ خانواده | نوجوانی

من قرتی بودم. خیلی هم وسواس داشتم که مثلا خراب نشه یه چیزی. قشنگ یادمه که یه بار عید رفتیم شهر، من یه پیراهن خریدم رنگ بنفش روشن. یه پیراهن آماده و حاضری و دوخته شده. اون‌موقع «حاضری»می‌گفتیم یعنی دوخته شده و آماده‌ش رو خریدم.

زنی عاشق خانواده | کودکی 2

زنی عاشق خانواده | کودکی 2

اسم من رو پدرم گذاشته. شغل پدرم رو نمی‌دونم امّا فکر کنم پدرم کشاورزی رو خیلی دوست داشت چون موتور آبی که دارن، اونو پدرم خرید که توی روستای ما از اونها نبود؛ موتور آب از فرانسه اومده ایران و بابام خریده.

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی بدون دیدگاه
پیمان | جوانی

پیمان | جوانی

ببین من کاری ندارم، من رئیس جمهور رو انتخاب نکردم، رئیس جمهور رو هم نیاوردم، Political artش هم نمی‌دونم ولی من nominate(نامزد) شدم به رئیس جمهور این مملکت درس بدم؛ از این جهت برای من این یعنی یه achievement(دستاورد) پرفروش.

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی بدون دیدگاه
پیمان | نوجوانی ۳

پیمان | نوجوانی ۳

 الان ما تقریباً تا 18 سالگی پیمان، 20 سالگی پیمان اومدیم. الان که فکر می‌کنم تا این سن از بودنم در دنیا خوشحالم. من هیچ وقت ناراحت از بودنم، نبودم. هیچ وقت هم تأسف نخوردم. چون همواره هر شانسی که تو زندگیم داشتم، استفاده کردم. هیچ شانسی را هدر ندادم که بگم اگر اون کار رو کرده بودم، الان اوضاعم خیلی فرق کرده بود. نه، هر شانسی که به من رو کرده بود، استفاده کردم.

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی بدون دیدگاه
پیمان | نوجوانی 2

پیمان | نوجوانی 2

در آن سال‌ها حدوداً 11 سال از انقلاب گذشته بود امّا مدارس در دههٔ شصت کمتر از سال‌های بعد از آن فضای مذهبی داشتند؛ فضای مدرسه بیشتر به سمت رفاقت، مردونگی، هوای همدیگر را داشتن، لوطیگری و اینها بود و اینطوری نبود که زیر آب بزنیم و حال همدیگر رو بگیریم. نبود یا خیلی کم بود. بچه‌ها بیشتر دوست و رفیق بودن باهم. ببین اون موقع جنگ بود؛ توی جنگ، مردم فکرِ

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی دعوت به گفتگو بدون دیدگاه
پیمان | نوجوانی 1

پیمان | نوجوانی 1

من خب یکی از همسرهای خواهرام ورزشکار خوبی بودن. کشتی‌گیر بودن. قهرمان ایران شدن. آقای محمد خالقی. منتها به سالی قهرمان ایران شد که انقلاب شد. مثلاً سال پنجاه و هفت ایشون قهرمان ایران شد ولی چون خوردن به انقلاب

کاربر عضو باغ موزهٔ انسان‌های معمولی دعوت به گفتگو بدون دیدگاه