دو واحد نمایشنامهخوانی | جلسه سوم
سلام بر آنانکه خود را به روی صحنهٔ تئاتر میبرند.
به جلسهٔ سوم کارگاه دو واحد نمایشنامهخوانی خوش آمدید.
سلام بر آنانکه خود را به روی صحنهٔ تئاتر میبرند.
به جلسهٔ سوم کارگاه دو واحد نمایشنامهخوانی خوش آمدید.
الان ما تقریباً تا 18 سالگی پیمان، 20 سالگی پیمان اومدیم. الان که فکر میکنم تا این سن از بودنم در دنیا خوشحالم. من هیچ وقت ناراحت از بودنم، نبودم. هیچ وقت هم تأسف نخوردم. چون همواره هر شانسی که تو زندگیم داشتم، استفاده کردم. هیچ شانسی را هدر ندادم که بگم اگر اون کار رو کرده بودم، الان اوضاعم خیلی فرق کرده بود. نه، هر شانسی که به من رو کرده بود، استفاده کردم.
آیا تا به حال دقت کردهاید که از کودکی تا به امروز چه پرسشهایی داشتهاید و این پرسشها در طی زمان چه تغییراتی کردهاند؟
ماریا! ماریا! ماریا! راهم بده ماریا! تاب کوچه را ندارم. راهم نمیدهی؟
اهل کاشانم/ روزگارم بد نیست/ تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی/مادری دارم، بهتر از برگ درخت/ دوستانی، بهتر از آب روان/ و خدایی که در این نزدیکی است،/ لای این شببوها، پای آن کاج بلند/ روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
در آن سالها حدوداً 11 سال از انقلاب گذشته بود امّا مدارس در دههٔ شصت کمتر از سالهای بعد از آن فضای مذهبی داشتند؛ فضای مدرسه بیشتر به سمت رفاقت، مردونگی، هوای همدیگر را داشتن، لوطیگری و اینها بود و اینطوری نبود که زیر آب بزنیم و حال همدیگر رو بگیریم. نبود یا خیلی کم بود. بچهها بیشتر دوست و رفیق بودن باهم. ببین اون موقع جنگ بود؛ توی جنگ، مردم فکرِ